اين است روزگار من !
   1   2      >

+ غم

شنبه 4 فروردين 1386 ساعت 1:19 صبح

بيرون گود نشسته اي
و فرمان ميراني
بيهوده سخن مگوي
غم پيروز است

لبخند ظريف چو شيشه بود
بشکست ، فرو ريخت ، از هم پاشيد

غم با غرور بر دور گود قدم بر مي داشت
مشتها گره کرده فرياد ، که من پيروزم


 ولي لبخند بازهم زيبا بود ، حتي در کف گود


و غم با رود خروشان خود


دشت سبز لبخند را پيمائيد .


 


نوشته شده توسط : سجاد فرحزاد

نظرات ديگران [ نظر]


+ صاحب خانه

دوشنبه 22 آبان 1385 ساعت 12:57 صبح

مأمنم گرو من است ، آرزويم خوابيدن
روزي از من پرسيدند که چرا اينگونه
در جوابش گفتم دست من نيست دگر
فکر من مسموم است
غرق در امواج جدايي ها ، شکايت ها

اگر سيري به هامون خيالم داشتي
آدرسي دارم ، سرکي بر آن بزني بد نيست

بنويس؛
خيابان خزان
کوچه تنهايي
و پلاکش يک قطره اشک

صاحب خانه آن يک خسته فرتوت ز راه که نامش هست  دلم .


نوشته شده توسط : سجاد فرحزاد

نظرات ديگران [ نظر]


+ زمانه...

شنبه 20 آبان 1385 ساعت 12:18 صبح

در اين زمانه فقر و غنا ، درد و بلا


            آه را بايد جست ، عيش را بايد شست


                            ديدگان را آبياري کرد ز اشک


 کودکان گريانند


پاهاشان عريان است


تيغ هاي حسرت کاشته ايم در هر جا


 بازار ننگ تزوير از هميشه داغتر


                            تا به کي آرميدن و خفتن در لاک خيال


 آدمي قهر شده با راستي


بسته پيوندي عميق با کاستي


آري آدميّت گم شده است


 در بيابان رذالت ها در پي يافتن روحي پاک گذرم برهر جاست .


نوشته شده توسط : سجاد فرحزاد

نظرات ديگران [ نظر]


+ لبيک

چهارشنبه 3 آبان 1385 ساعت 6:12 صبح

يک نظرنگاهت را نياز داشتم ،
چشماني همچون دو قطره از مهر


نوازش گونه هايت را محتاج بودم ،
گونه هاي همانند گلبرک


عطر گيسوانت را مي خواستم ،
ظرافتش را هيچ کجا نديده بودم


غرق در طنين نوايت مي شوم ،
آوايت مرا مدهوش مي سازد . سوار بر امواج صدايت به دوردست ها مي روم .


 لبخندت برايم هزاران با شيرين تر از شهد است .


 تو را لبيک گفتم پس مرا پاسخي باش .


نوشته شده توسط : سجاد فرحزاد

نظرات ديگران [ نظر]


+ خواستن

چهارشنبه 3 آبان 1385 ساعت 6:7 صبح

هرم گرماي خواستنت را با لطافت خود جذب مي کنم 
پاسخش را با جوي هاي کوچکي
بر رخم پاسخ مي گويم.
آتش نگاهت را دوست دارم زيرا پروانه دلم آنرا دوست دارد


 گيسوانت که گويي با تارهاي شب در هم آميخته اند را مي خواهم هر روز کودک درونم


 درآن تاب مي خورد و شادي مي کند .
ظريف انگشتان کودک احساسم تو را با تمام


 خارهايت دوست مي داشت مي گفت هر چه از اوست نکوست .


نوشته شده توسط : سجاد فرحزاد

نظرات ديگران [ نظر]


   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[30/3/1387- 1:8 ص] مشقي به قيمت جان
[30/3/1387- 1:5 ص] دست سرد و صورت زرد
[12/2/1387- 9:37 ص] آهسته
[11/2/1387- 11:54 ع] حقيقت
[11/2/1387- 10:48 ص] دانه هاي انار
[11/2/1387- 10:37 ص] رنگ روزگار
[8/2/1386- 2:30 ع] سر انجام حضور
[8/2/1386- 12:52 ص] جدال نا برابر
[آرشيو شده ها]