بيرون گود نشسته اي
و فرمان ميراني
بيهوده سخن مگوي
غم پيروز است
لبخند ظريف چو شيشه بود
بشکست ، فرو ريخت ، از هم پاشيد
غم با غرور بر دور گود قدم بر مي داشت
مشتها گره کرده فرياد ، که من پيروزم
و غم با رود خروشان خود
دشت سبز لبخند را پيمائيد .
نوشته شده توسط : سجاد فرحزاد
مأمنم گرو من است ، آرزويم خوابيدن
روزي از من پرسيدند که چرا اينگونه
در جوابش گفتم دست من نيست دگر
فکر من مسموم است
غرق در امواج جدايي ها ، شکايت ها
اگر سيري به هامون خيالم داشتي
آدرسي دارم ، سرکي بر آن بزني بد نيست
بنويس؛
خيابان خزان
کوچه تنهايي
و پلاکش يک قطره اشک
صاحب خانه آن يک خسته فرتوت ز راه که نامش هست دلم .
نوشته شده توسط : سجاد فرحزاد
در اين زمانه فقر و غنا ، درد و بلا
آه را بايد جست ، عيش را بايد شست
ديدگان را آبياري کرد ز اشک
پاهاشان عريان است
تيغ هاي حسرت کاشته ايم در هر جا
تا به کي آرميدن و خفتن در لاک خيال
بسته پيوندي عميق با کاستي
آري آدميّت گم شده است
نوشته شده توسط : سجاد فرحزاد
يک نظرنگاهت را نياز داشتم ،
چشماني همچون دو قطره از مهر
نوازش گونه هايت را محتاج بودم ،
گونه هاي همانند گلبرک
عطر گيسوانت را مي خواستم ،
ظرافتش را هيچ کجا نديده بودم
غرق در طنين نوايت مي شوم ،
آوايت مرا مدهوش مي سازد . سوار بر امواج صدايت به دوردست ها مي روم .
نوشته شده توسط : سجاد فرحزاد
هرم گرماي خواستنت را با لطافت خود جذب مي کنم
پاسخش را با جوي هاي کوچکي بر رخم پاسخ مي گويم.
آتش نگاهت را دوست دارم زيرا پروانه دلم آنرا دوست دارد
ظريف انگشتان کودک احساسم تو را با تمام
نوشته شده توسط : سجاد فرحزاد
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ