اين است روزگار من !

+ رنگ روزگار

چهارشنبه 11 ارديبهشت 1387 ساعت 10:37 صبح

زوزه هاي سرد بي امان گرگ گرسنه زمستاني
آن طرف هرزه گردي فقر و عُصياني
آن طرفتر لاشه اي با نام عدالت سرد افتادست .

زمين پچ پچ کنان در گوش زمان مي زند فرياد ، عجب صبح فرح بخشي
و زمانه روي سياهش را با مرگ مي شويد .


آري بوسه گرگ بر برهنه کوچک تنها ، چه زيبا روح او را آرام مي گيرد .
چرا امدادي از پس اين دم نمب آيد،
پس چرا خورشيد مي آيد .
چه حيف که براي روزگار رنگي بالاتر از سياهي نيست .   


نوشته شده توسط : سجاد فرحزاد

نظرات ديگران [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[30/3/1387- 1:8 ص] مشقي به قيمت جان
[30/3/1387- 1:5 ص] دست سرد و صورت زرد
[12/2/1387- 9:37 ص] آهسته
[11/2/1387- 11:54 ع] حقيقت
[11/2/1387- 10:48 ص] دانه هاي انار
[11/2/1387- 10:37 ص] رنگ روزگار
[8/2/1386- 2:30 ع] سر انجام حضور
[8/2/1386- 12:52 ص] جدال نا برابر
[آرشيو شده ها]