زوزه هاي سرد بي امان گرگ گرسنه زمستاني
آن طرف هرزه گردي فقر و عُصياني
آن طرفتر لاشه اي با نام عدالت سرد افتادست .
زمين پچ پچ کنان در گوش زمان مي زند فرياد ، عجب صبح فرح بخشي
و زمانه روي سياهش را با مرگ مي شويد .
آري بوسه گرگ بر برهنه کوچک تنها ، چه زيبا روح او را آرام مي گيرد .
چرا امدادي از پس اين دم نمب آيد،
پس چرا خورشيد مي آيد .
چه حيف که براي روزگار رنگي بالاتر از سياهي نيست .
نوشته شده توسط : سجاد فرحزاد
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ