بوي خيانت مي نوازد مشامم را
گوي و ميدان ديدگان هرزه در هر جا
خنجر کين دست ياري بر کمر خواهد داشت
صبح بر مي خيزيم با افسوس
روز مي گذرد با تشويش
و شب هنگام آرام گرفته در اي کاشيم
و بدين حال روزها مي گذرد از پي هم
اي دريغا ، صد افسوس
بهر چه در گذر ايّاميم حيرانم
تو بدان سر انجام حضور يک قبر است . نوشته شده توسط : سجاد فرحزاد
نظرات ديگران [ نظر]